حال و روزمان شده شبیه کودکی که از دور آبنبات چوبی خوشرنگی نشونش میدن و تا که نزدیک میشیم برای گرفتنش میگن کلاغ برد،باد برد
گوشه دلت رو زخمی میکنن یه نشون میزارن میگن این باشه من میرم و بر میگردم
حالا دیگه چه به سر این زخمها میاد خدا میدونه
کی گفته حق الناس حتما باید پول و مال مردم باشه حق الناس همین دلای شکسته شدست که داره تلمبار میشه روی هم
حق الناس همین دوری کردناست،همین ندیدنها،فراموش کردناست
همین رفتاراست،یه جوری نادیده گرفته میشی که انگار از اولم نبودی.نه دلنگرون داری،نه دلواپس داری
مثل این که یه مسیری که پر از گل و بلبله و بیشه زاره پیش روت داری خوشت میاد میری توش دلت میخواد تا تهش بری
یهو وسط راه میبینی انگار خشکسالی اومده تو مسیری که دلتو زدی به دریا و افتادی توش
همه اینا یه طرف اما بعضی وقتا آنچنان به تهش و آدمی که اونجا وایساده وابسته میشی که سختی راه و خشکسالیش برات میشه کوچکترن مشکل این راه.
حالا اینکه اون آدم داره میاد به سمتت یا سرجاش وایساده دیگه داستانش مفصله.اینکه نادیده گرفته میشی و کسی دلنگرونت نیست میشه مسخره ترین مشکل این راه.

از پدر آموختم

از پدر آموختم احوالم دلم را فریاد نکشم
از پدر آموختم حال و روزم را به اشتراک نگذارم
آموختم افکار امروزم با فردا متفاوت است
آموختم حال امروزم برای فردایم جز لبخند چیزی ندارد
از پدر آموختم ریشه در خاک دارم سفت و پابرجا
طوفان امروز هرگز فردای مرا با خود نخواهد برد
از پدر آموختم که دیگر آموخته هایم را بلند بلند مرورش نکنم.
اح.وف