درون همه انسانها پرنده کوچکی وجود دارد که در قفسی فولادی از جنس نتوانستنها،در قفسی فلزی با مشبک هایی از جنس نخواستنها محبوس شده است بی آب و بی دانه.بدون ذره ایی بازیهای دوستانه.این پرنده از بدو تولد با من و توست در جان من و توست پرنده ایی که بال پروازش را گرفته ایم،پرنده ایی که هر روز با ندانم کاریهایمان قدرت پرواز را از او گرفته ایم.هر بار که آسمانی تازه،مسیری تازه پیدا کرد در قفسش را مهر و موم کردیم و مجال پرواز به او ندادیم.نگذاشتیم شوق پرواز را تجربه کند اسیر باید ها و نبایدهایی شد که تنها در ذهن ما نقش بسته بود غافل از آنکه پرنده برای پریدن بود برای کوچ کردن بود،کوچی از جنس آگاهی،یادمان ندادند پرنده برای درون قفس نبود برای پریدن بود برای کشف دانستنیها بود.کشف رازهایی که برای ما پنهان بود.بالهایش را از کودکی کوتاه کردیم که مبادا پر زند و دیگر بر نگردد.مبادا بر بام همسایه نشسته و میل قفس بر سرش نزد
نمیدانستیم برای پریدن بود برای دانستن بود
نمیدانستیم هر روز بزرگتر از روز قبل خواهد شد
نمیدانستیم پرنده پریدن را فراموش خواهد کرد
نمیدانستیم پرنده درون ما جان میدهد و ما دیگر بالی برای پرواز نخواهیم داشت.بگذار پرنده ات بزرگ شود به بزرگی عقابی که جایگاهش بلندترین قله هاست.بگذار پرواز کند بر آسمان آگاهی،بگذار کشف کند تمام آنچه را که تو از آن غافلی
روزی میرسد که پرنده را مرده خواهی دید درون قفسی از جنس حماقتها،نادانی ها.روزی که دیگر تو را یارای زنده کردنش نیست 


دوره های مراقبه و ریکی درمانی