پرنده درون
درون همه انسانها پرنده کوچکی وجود دارد که در قفسی فولادی از جنس نتوانستنها،در قفسی فلزی با مشبک هایی از جنس نخواستنها محبوس شده است بی آب و بی دانه.بدون ذره ایی بازیهای دوستانه.این پرنده از بدو تولد با من و توست در جان من و توست پرنده ایی که بال پروازش را گرفته ایم،پرنده ایی که هر روز با ندانم کاریهایمان قدرت پرواز را از او گرفته ایم.هر بار که آسمانی تازه،مسیری تازه پیدا کرد در قفسش را مهر و موم کردیم و مجال پرواز به او ندادیم.نگذاشتیم شوق پرواز را تجربه کند اسیر باید ها و نبایدهایی شد که تنها در ذهن ما نقش بسته بود غافل از آنکه پرنده برای پریدن بود برای کوچ کردن بود،کوچی از جنس آگاهی،یادمان ندادند پرنده برای درون قفس نبود برای پریدن بود برای کشف دانستنیها بود.کشف رازهایی که برای ما پنهان بود.بالهایش را از کودکی کوتاه کردیم که مبادا پر زند و دیگر بر نگردد.مبادا بر بام همسایه نشسته و میل قفس بر سرش نزد
نمیدانستیم برای پریدن بود برای دانستن بود
نمیدانستیم هر روز بزرگتر از روز قبل خواهد شد
نمیدانستیم پرنده پریدن را فراموش خواهد کرد
نمیدانستیم پرنده درون ما جان میدهد و ما دیگر بالی برای پرواز نخواهیم داشت.بگذار پرنده ات بزرگ شود به بزرگی عقابی که جایگاهش بلندترین قله هاست.بگذار پرواز کند بر آسمان آگاهی،بگذار کشف کند تمام آنچه را که تو از آن غافلی
روزی میرسد که پرنده را مرده خواهی دید درون قفسی از جنس حماقتها،نادانی ها.روزی که دیگر تو را یارای زنده کردنش نیست
خیلی وقت بود که برای خودم مینوشتم و تنها در پیج شخصی خودم در اینساگرام پخش میکردم در واقع دقیقش میشه از زمان دبیرستانم که در زمینه داستان نویسی بود. ولی یه جورایی انگار هنوز اون جسارت لازم رو نداشتم احساس میکنم نوشته هام دیگه یه سمت و سویی پیدا کرده درواقع هدفمند شده.و هدفم تو نوشته هام ابراز احساس آدمهاست ابراز علاقه دو نفره اینه که بی چون و چرا دوست داشتن هامونو فریاد بزنیم به درک واقعی از زندگی و فرصت کوتاهی که داریم برای لذت بردن بیشتر فکر کنیم،به اینکه هرروزمون متفاوت باشه با روز قبلیمون به اینکه بدون دلیل از داشته هامون لذت ببریم این داشته ها میتونه عشقمون باشه پدر مادرمون باشه دوستها و نزدیکانمون باشه ولی من به شخصه گزینه اول و دوم رو بیشتر علاقه دارم.ولی به نظر دیگران هم احترام میزارم.امیدوارم مقبول واقع بشه دلنوشته های من برای شما.