ریشه ام با ریشه ات تنیده شد
آنگاه که ریشه ام با ریشه ات تنیده شد
چه سخنها ی گزافی که از لبها برچیده نشد
درست آنزمان که در سیارهای عطاردت به زمین نشستم میدانستم که میتوانم غروب زهره ات را به تماشا بنشینم و از آن منظره دل انگیز لذتی کوتاه نه لذتی طولانی را ببرم آنزمان که در تلاطم امواج ذهره گرفتار گشته بودم شیرینی میوه ممنوعه ات هوش از سرم پراند تمام پلیدی ها را از من رهاند.نگاهم تا که بر سیتره مریخ تو افتاد گویی از آن من است گویی اینجا تنها خانه من است.راستی از عطاردت تا به سیاه چاله افکار من چقدر راه است؟میدانی؟!!راستی از قدمهای ممنوعه ام در چمنزار احساست خبرت داده اند.آن مار زیبایم چه شد؟آن درخت ممنوعه که نه درخت از ما بهترانت را چه شد؟خبری از شیطانی های شیطان رجیم هم داری گفتم شیطان .شیطانه رجیمت را چه شد؟
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 2:38 توسط احسان وفایی
|
خیلی وقت بود که برای خودم مینوشتم و تنها در پیج شخصی خودم در اینساگرام پخش میکردم در واقع دقیقش میشه از زمان دبیرستانم که در زمینه داستان نویسی بود. ولی یه جورایی انگار هنوز اون جسارت لازم رو نداشتم احساس میکنم نوشته هام دیگه یه سمت و سویی پیدا کرده درواقع هدفمند شده.و هدفم تو نوشته هام ابراز احساس آدمهاست ابراز علاقه دو نفره اینه که بی چون و چرا دوست داشتن هامونو فریاد بزنیم به درک واقعی از زندگی و فرصت کوتاهی که داریم برای لذت بردن بیشتر فکر کنیم،به اینکه هرروزمون متفاوت باشه با روز قبلیمون به اینکه بدون دلیل از داشته هامون لذت ببریم این داشته ها میتونه عشقمون باشه پدر مادرمون باشه دوستها و نزدیکانمون باشه ولی من به شخصه گزینه اول و دوم رو بیشتر علاقه دارم.ولی به نظر دیگران هم احترام میزارم.امیدوارم مقبول واقع بشه دلنوشته های من برای شما.